۶ مهر ۱۴۰۵، ۱۳:۰۴

روایت‌ها در خیابان کشوردوست هنوز زنده‌اند

روایت‌ها در خیابان کشوردوست هنوز زنده‌اند

در خیابان کشوردوست، همسایه‌های خانه رهبر شهید از خاطرات سال‌های همجواری با «آقا» می‌گویند؛ از همسایه‌ای که حالا جایش عمیقا خالی است.

خبرگزاری مهر - مجله مهر؛ میقات کربلایی: خانه هنوز سر جایش بود؛ با چارچوب‌های پنجره‌هایی که دیگر پنجره نبودند، دیوارهایی که از هم باز شده بودند و درختی که گوشه حیاط، زیر آوار خم شده بود. میان خانه‌های فروریخته خیابان کشوردوست، پیرمرد هفتاد و چند ساله‌ای روی مبل خاک‌گرفته خانه‌اش نشسته بود؛ خانه‌ای که سال‌ها فقط یک دیوار با خانه همسایه فاصله داشت؛ خانه مردی که او را «آقا» صدا می‌کرد.

برای پیرمرد، آن خانه فقط یک خانه نبود و مردی که آن سوی دیوار زندگی می‌کرد، فقط یک رهبر نبود. سال‌ها همسایه بودند؛ همسایه‌ای که از افطاری‌هایش خاطره داشت، از رفت‌وآمدهایش خبر داشت و از پاسدارها شنیده بود که به نقل از او گفته بودند نباید آب در دل همسایه‌ها تکان بخورد. حالا اما میان این دو خانه، دیوارها فرو ریخته‌اند و پیرمرد مانده با هزار خاطره و یک جای خالی که به قول خودش، بعد از آن دیگر هیچ غمی به چشم نمی‌آید.

خیابان کشوردوست را که مرور می‌کنم، روایت آدم‌ها از «آقا» بیشتر از یک خاطره سیاسی است؛ روایت مردمی است که سال‌ها او را از فاصله چند متری، از پشت دیوار خانه و از زندگی روزمره‌شان دیده‌اند. یکی همسایه بوده، یکی کارگر همان خیابان و دیگری نگهبانی که روزهایش را در حوالی کشوردوست گذرانده است. حالا همه در یک نقطه ایستاده‌اند؛ جایی که خانه‌ها به شکل بی‌رحمانه‌ای آوار شدند و خیابان‌ها دیگر شبیه گذشته نیستند و عطر سیب در رواقی سرخ، آدم را به جایی نزدیک می‌کند که راوی زیر لب می‌گوید: «به مقتل خیلی نزدیکیم.»

همسایه‌ای که دیگر نیست

در خیابان کشوردوست، میان تمام ساختمان‌های فروریخته، یک خانه‌ی سه‌طبقه‌ی قدیمی بود که پنجره‌هایش فروریخته بود. در و دیوار نداشت و درخت توی حیاطش شکسته و خاکی بود. آن خانه با تمام فروریختگی‌اش صاحب‌خانه داشت. رفتم و روی مبل خاکی و فرش‌های دودگرفته‌اش نشستم. منظره‌اش رو به بیت بود؛ اما حالا سوخته و شکسته. پیرمرد هفتاد و چند ساله با روی باز و احترام دعوتم کرد به خانه‌اش. پرسیدم: «چند سال است همسایه‌ی آقا هستین؟» خندید و گفت: «آقا آمد و همسایه‌ی ما شد. ما از سال ۶۰ اینجاییم. آقا ۶۸ آمد کشوردوست.»

می‌گفت: «آقای خامنه‌ای برای من همسایه بود، نه رهبر. یک همسایه‌ی خوب که به پاسدارها تأکید کرده بود نباید آب توی دل همسایه‌ها تکان بخورد.» می‌گفت خود پاسدارها به نقل از آقا این را گفته‌اند. از افطاری‌هایی که آقا به همسایه‌هایش می‌داد تعریف کرد و توی نگاهش غم بود.

از صبح شنبه‌ای که همسایه‌اش را شهید کردند گفت. خانه‌اش قدیمی بود. کتابخانه‌ی بزرگی داشت. می‌گفت: «خیلی سخت است که خانه‌ی آدم با هزار خاطره و خوشی در یک ثانیه روی سر آدم خراب شود.» اما گفت: «خانه‌ی من را چند روز بعد از ۹ اسفند زدند. تلخی خراب شدن خانه‌ام بیشتر از تلخی شهادت آقا نبود. اصلاً بعد از او غمی به چشمم نمی‌آید.»

می‌گفت: «آقا مثل یک چشمه‌ی آب بود که وقتی رفت، تازه فهمیدیم چه بود. تا او بود، با امنیت و خیال راحت زندگی کردیم؛ اما حالا...» گفت راضی است به تلخ و شیرین دنیا و آرزو دارد اگر بشود، در آن دنیا هم همسایه‌ی آقا بشود.

کارگر خیابان کشوردوست

گوشه‌ای از مراسم ایستاده بود؛ با همان لباس سبز شهرداری. کارگر ساده‌ای که می‌گفت چند سال است در خیابان کشوردوست کار می‌کند. می‌گفت برایم فرق می‌کرد اینجا باشم یا چند خیابان آن‌ورتر. می‌گفت کار کردن اینجا بیشتر بهم می‌چسبید.

آقا را ندیده بود، اما خیلی وقت‌ها حسینیه را جمع‌وجور و نظافت کرده بود. صبحی که آقا شهید شد، قرار بود بیاید و در پارک کوچک خیابان، درختی را هرس کند که صدای انفجار می‌شنود و نمی‌گذارند داخل بیاید.

چشم‌هایش پر از اشک می‌شود، اما خودش را نگه می‌دارد که گریه نکند. دلتنگ بیت است. می‌گوید دعای خیر آقا را می‌خواهد.

به مقتل خیلی نزدیکیم

آقای جوانی راهنما و همراه من است. ماسک دارد و جز نام خانوادگی چیزی از او نمی‌دانم. کارت را به دستم می‌دهد و از صف مهمان‌ها عبور می‌کنم. همه‌جا برایم غریبه است. نورهای قرمزی از داخل ساختمان‌ها پیداست. دیوارها با ترکش‌های ریز و درشت زخمی شده‌اند. موکت‌های قرمز زیر پایمان پهن است. اتاقک پاسدارها فروریخته و هیچ‌چیز خیابان کشوردوست شبیه قبل نیست. مهمان‌ها یکی‌یکی پا روی موکت‌های قرمز می‌گذارند و جلو می‌روند.

انتهای رواق کشوردوست، عکس بزرگی از آقاست که با لبخند و نگاهش، خوش‌آمد می‌گوید. همه در سکوت حرکت می‌کنند. همه چشم و گوش شده‌اند و به آنچه می‌بینند فکر می‌کنند. بوی عطر خوشی تمام رواق را پر کرده است. عطر سیب می‌آید و همه‌جا سرخ است. به مقتل خیلی نزدیکیم.

کد مطلب 6961306

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.
  • captcha